در ذهن آشفته ام مست٬به دنبال خاطرات تو می گردم تا با آنها کمی آرام بگیرم
راستی برایت بگویم :
از وقتی که رفتی چشمهایم همانند یک بچه خودشان را خیس می کنند
یادت هست وقتی که خیس می شدند...
با دستهای کوچکت روی چشمهایم می گذاشتی تا آرام بگیرند٬ من که خوب یادم هست
دیشب با همان چشمهای خیس پشت پنجره رفتم
گفتم شاید تو٬ نمی دانم کجا٬ پشت پنجره باشی
تا انعکاس صورت ماهت را در ماه ببینم
مثل همیشه که دلتنگت می شدم
تا صبح نشستم
اما نیامدی....
نوشته شده توسط iman در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 4:22 موضوع | لینک ثابت
صندوقچه خاك خورده زندگيم را گشودم
تا مفهوم عشق و زندگي كردن را دريابم
اميد داشتم نوري بتابد و من آن عشق را ببينم
آيا عشق زندگي ام هنوز در آن صندوقچه كوچك من بود ؟
اميد داشتم هنوز باشد
اما وقتي ان را گشودم چيزي از عشق در آن پيدا نكردم
يك مشت خاطره بود
يك مشت دفتر خاطرات
يك مشت خاك...!
و آن چيزي كه از من مانده بود
حسرت بود
آن حسرت تمام وجودم را فرا گرفت
به طوري كه حتي حس ميكردم مرا در قفس گذاشته اند
و از اين خاك و از اين زندگي دور مي کنند... !
آيا چنين بود ... ؟ ... !
دفتر خاطرات را ورق زدم به اميد پيدا كردن عشق
اما چيزي در آن نديدم جز نوشته هايي بر روي كاغذ
انگاربه من لبخند ميزند و به من مي گفتند : ما را بخوان
آنها نمي دانستند من فرصت اندكي دارم و وقت خواندن ندارم
باز شروع به گشتن كردم
شايد چيزي بيابم ورقها را زير رو كردم چيزي نبود
هيچ نشاني از عشق نديدم
ولي در ته صندوقچه يك گل سرخ بود
آن گل سرخ خشكيده نشده بود
و بوي معطر گل سرخ همه جا را پر كرد
و آن نشاني از عشق بود كه به دنبالش فرسنگها راه رفتم
تا آن را بيابم و زندگي خاك خورده ام را با عشق بسازم
بي انكه بدانم عشق در درونم است نه جاي ديگر
و من چشم انتظار ، در حسرت يک نگاه تو
به انتظارت نشسته ام ...
نوشته شده توسط iman در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 17:23 موضوع | لینک ثابت

این وبلاگ به علت مشکوک نوشتن تا اعلام رای قطعی دادگاه رسیدگی به
شکیات و مشکوکات به مدت نا معلومی تعطیل می باشد .
منتظر اعلامیه افتتاحیه مجدد وبلاگ بمانید ...
با تشکر مدیریت وبلاگ :یه فرد مشکوک!
نوشته شده توسط iman در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 22:31 موضوع | لینک ثابت
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،اما
گرد بام و در من بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك ! در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك ! هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند ... (م.امید)
نوشته شده توسط iman در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 1:29 موضوع | لینک ثابت
تو میروی ...
و در جوابم فقط میخندی...
چشمانم را راضی نمودی اما
اما دلم را چه...؟
نوشته شده توسط iman در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 1:34 موضوع | لینک ثابت
گفتند: "كلاغ" ، شادمان گفتم : "پر"
گفتند: "كبوترانمان" ، گفتم : "پر"
گفتند: "خودت" ، به اوج انديشيدم
در حسرت رنگ آسمان گفتم :"پر"
گفتند: "مگر پرنده اي؟"، خنديدم
گفتند: "تو باختي" و من رنجيدم
در بازي كودكان فريبم دادند
احساس بزرگ پر زدن را چيدم
آنروز به خاك آشنايم كردند
از نغمه ي پرواز جدايم كردند
آن باور آسماني از يادم رفت
در پهنه ي اين زمين رهايم كردند
حالا ، همه عزم پر گرفتن دارند
دستان مرا دوباره مي آزارند
همراه نگاه مات و بي باور من
از روي زمين به آسمان مي بارند
گفتند:"پرنده" گريه ام را ديدند
ديوانه ي خاك بودم و فهميدند
گفتم كه :"نمي پرد" ، نگاهم كردند
بر بازي اشتباه من خنديدند از وبلاگ زیبای جزیره
نوشته شده توسط iman در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 20:23 موضوع | لینک ثابت
نگاه تار شیشه را دوباره پنجه میکشم
خیال میکنم تویی که سایه میزنی به ذهن خیس پنجره
ولی نه.....این خیال نیست...
تو؟..نه......نه.....باور نمیکنم
***
میان کوچه میروم .....تو، رو به من نمیکنی
تو را نگاه میکنم و تو سکوت میکنی.......
تمام حرف های من خلاصه میشود به اشک
ومن برای گریه ام تو را بهانه میکنم
هزار بغض مرده را درون سینه داشتم
< ولی تو بی وفای من..........
به چشم های عاشقم....
نگاه هم نمیکنی!>
***
نگاه تار شیشه را دوباره پنجه میکشم
صدای رعد و برق.....باز هم ،به خواب دیده بودمت
نوشته شده توسط iman در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 20:4 موضوع | لینک ثابت
با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
چيزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گيرم که برکه ای، نفسی عاشقت شده است
ای سيب سرخ غلت زنان در مسير رود
يک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
آيينه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است...!
آيينه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است!
از کتاب گريه های امپراطور
استاد فاضل نظری
نوشته شده توسط iman در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 21:40 موضوع | لینک ثابت
آنکه چشمان تو را این همه زیبا می کرد
کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد
یا نمی داد به تو اینهمه زیبایی را
یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد ...
نوشته شده توسط iman در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 2:26 موضوع | لینک ثابت
پنجره وا میشود...
پنجره بسته میشود...
پنجره وابسته میشود...!!!
نوشته شده توسط iman در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 0:8 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

برد آرام دلم، یـار دلـــــــــارام کجاست؟
آن دلارام که برد از دلم آرام کجاست؟
میکشد از کمرم هجر دماری که مپرس آن شفای کمر عاشق دلزار کجاست؟
میبرد هوش مرا آن نفس باد صبا
آن نفسکش که برد از سر من هوش کجاست؟
میدود از دل من غم، اگرم باز آید
گو مرا، مرهم این دل، که غمم شست کجاست؟
برای اینکه بتونیم باهم ارتباط داشته باشیم:
my e-mail : boyoflove_2009@yahoo.com
سلام مهربونا لطفا با دادن نظرات منو در بهتر کردن این وبلاگ همراهی کنید.با تشکر از بازدید و نظر شما
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
POWERED BY
....................................................................................................................... .......................................................................................................................